تبلیغات
خفرک« شهر آسمان»

کجا؟( شعری طنز از جلال یوسفی)

کجا؟! (شعری طنز از جلال یوسفی)

شنیدم که روزی میرزا جلال
برفتی شتابان پی صد خیال
گرفتش کسی در میانه به تاب
جنابا کجا می روی با شتاب
بگفتش شنیدم به شهری بزرگ
بود ساختمانی بلند و سترگ

تهش بر زمین و سرش آسمان
بود اندرونش چنین و چنان
یکی مجلسش خواند اندر دهان
دگر خواندآن را همان پارلمان
بگفتا به میرزا همان رهگذر
برای چه بر خود نمایی خطر
تورا با سترگی چکارت بود
همان به که در مال حالت بود
بگفتاش میرزا  ای رهگذر
بیرزد فتد صد هزارم خطر
چه آشی در آن جا پر از روغن است
نه مال است خار و پر از سوزن است
تو دانی در آن ساختمان حجیم
نشسته دو و سه وَ چار تا فهیم
بقیه بخورند و خوابند در روزها
شبانه  به  شغلی روند  تا  پگاه
بهایی زیاد است به  انبان ها
به جیب و به کیف و به تنبان ها
به کیسه به توبره و ظرفی گشاد
بریزند و ریزند و ترسی مباد
به محضی صدایی زچارتا فهیم
بلندش بشد می کنندش لحیم
یکی گویدش فتنه ای در کنار
دگر گویدش انحرافی به بار
یکی «ام» به «پی تیِ» شان می زند
دگر خاک به خیتیِ شان می زند
به شیراز یکی حکم صادر کند
به ری دیگری سنگ وارد کند
به تهران پشت تریبون مُفت
دگر یار ام پی تی اش باز گفت
اگر باد تحریم به ایران رها
بیارد به کشور هزاران گناه
به اسراف خواهد کشد کشورم
گناهان  بسیار  در  پیکرم
یکی نیست گوید به گریان شیخ
به جیبان مردم بحران شیخ
خلاصه روم تا به آن ساختمان
بشاید که شد صدگِره بازمان
گره چند باشد به ده ها هزار
به دزدی و بیکاری و تا خمار
جوانان بی زن شوند همچو گرگ
بود گوسفندان در ارگ و بورگ
جلال ار بخواهد نویسد تمام
شود آن کتابی بسوزد حمام

جلال یوسفی
تهران/ 28 خرداد 94

تاریخ ارسال : جمعه 1394/03/29 15:48 | نویسنده : admin

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.