تبلیغات
خفرک« شهر آسمان»

یاد داشت های پراکنده

یاد  داشت های پراکنده

* . جلال یوسفی

خادم امام و مصاحبه  گروه های شکست خورده برای دست یابی به اهداف خویش

یکی از فامیل هایمان در دوران دفاع مقدس به شدت مجروح جنگی شد. پس از مدت های مدیدی که به پای خود ایستاد، عبور و مرور برایش سخت بود و  نشستن در خانه نیز سهمی مهلک  

روزی وارد اداره متبوع خود می شود، می بیند، وسایلی با قیمت ارز دولتی در فروشگاه موجود است و یکی از این وسایل نیز « موتور گازی » است. با مراجعه به مسوول فروشگاه از او تقاضا می کند تا یکی از این موتور های را به او بدهد تا بتواند با آن رفت و آمد کند. مسوول فروشگاه که خود نیز راغب به همکاری بوده او را نزد رییس می فرستد تا از آن طریق از اعتراض سایرین به دلیل امتیازبندی در امان باشد.

 خویشاوند ما به رییس مراجعه می کند وتقاضایش را می دهد. رییس به او می گوید فلانی « خجالت نمی کشی که می خواهی بر موتور گازی سوار شوی» . این خویشاوند ما با آن مریضی اش جوابی دندان شکن به او می دهد و سپس بعد ها نیز به او مجدداً یاد آوری می کند. حال هر دو جواب را با هم ببینیم و بخوانیم:

 خویشاوند ما به رییس می گوید: « فلانی ، در روستای ما یک نفر به عنوان چوپان سال ها نزد آدم متمولی زندگی می کرد وبه این امید که یکی از دختران را به او بدهد. اما در حقیقت او را سرکار گذاشته بودند! آن قدر دوران طولانی می شود تا این فرد ساده و بی آلایش یک روز خود نزد کدخدا می رود و با من و من کردن، درخواستش را می گوید. کدخدا جواب می دهد آخر عزیزم من خیلی تو را دوست دارم اما این دختران من مثل خواهر تو هستند. و تو هم برادر آنهایی . اینطور که نمی شود . شما در خانه ما بوده ای! این ها خواهران تو اند! مرد ساده با آن سادگی اش می گوید قربانت بروم شما دخترت را به من بده بگذار مادر من باشد و...»

 این یک جواب به رییس!

 بعد از مدتی رییس را بر می دارند و از بد ِ روزگار خویشاوند ما در نزدیکی اداره می بیند که آقای رییس با کاسه آشی در یک دست و یا یک دست نیز فرمان دوچرخه ای را گرفته و پا می زند. فامیل ما صدایش می کند و می گوید آقای فلانی، خجالت نمی کشی با این سر وضعت بر دوچرخه سوار می شوی و ادامه می دهد البته درست است که آدم از مجبوری گاه در....... می کند اما  به یادموتور گازی افتادم و حالا تو کجا، من کجا ، موتور گازی کجا و این دوچرخه مربوط به جنگ جهانی دوم کجا؟!

 این داستان را گفتم   و بر اساس عادتم تا پشت بند آن به موضوعی بپردازم. امروز دو موضوع را نوشته که هر دو از ته دلم حکایت می کند!

 سایت بهار نیوز به نقل از سایت جماران مطلبی از حاج عیسی جعفری نوشته که او خادم امام (ره) بود  و در چندی قبل برخی از گروه ها از عنوان مصاحبه با او بر علیه آقای رفسنجانی سخن رانده بودند.

 آن چه در زیر می آید روی دیگری از سکه ای است که این چند روز ضرب خورده است.

 به گزارش جماران، عیسی جعفری (معروف به حاج عیسی) پیرمرد با صفا و خادم قدیمی بیت امام راحل سال‌هاست که بعد از عمری کار، تلاش و خدمت به امام راحل و بیت ایشان، به زادگاهش در قم برگشته و در خانه‌ای ساده ساکن است. او که متولد سال 1306 است، این روزها در کنار فرزندان و نوه‌ها، دور از هیاهو به زندگی خود ادامه می‌دهد؛ اما چند روز پیش، در پی فضاسازی‌های سیاسی و رسانه‌ای پیرامون بیت امام و موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ناگهان مصاحبه‌ای از حاج عیسی منتشر شد که به سرعت به تیتر یک رسانه‌های یک جریان خاص تبدیل شد. انتشار این مصاحبه و سابقه برخی از رسانه‌های مزبور در نحوه انتشار نقل قول از افراد و شخصیت‌ها، باعث شد تا به سراغ حاج عیسی برویم و از صحت اظهارات منتسب به وی پرس و جو کنیم.

 شماره تلفن منزل را که گرفتیم، کسی که گوشی را پاسخ داد، خود حاج عیسی بود؛ به محض آن‌که از صحت مصاحبه پرسیدیم، لب به گلایه گشود و گفت: «...چیزهایی را بیخودی به من چسبانده‌اند که من نمی‌توانم قبول کنم. من چیزی را که بوده گفته‌ام، چیزی را که نبوده نگفته‌ام... به من توهین کرده‌اند که تو گفتی امام فلا ن و چنان... من گفتم امام از راه اسلام و قرآن به اینجا رسید. مگر غیر از این است؟» از او پرسیدیم آنچه در مورد اعضای خانواده امام گفته است، از چه قرار بوده؟ حاج عیسی پاسخ داد: «‌من اصلا آن حرف‌ها را نزدم. من در آن مصاحبه گفتم که کاری به خانم اشراقی ندارم، بلکه گفتم خود امام هم از راه اسلام و قرآن به این موقعیت رسید.

 وقتی از حاج عیسی در مورد چگونگی انجام مصاحبه پرسیدیم، گفت: «یک روز وقتی که از مسجد بیرون می‌آمدم تا به گلزار شهدا بروم، این افراد دنبال من بودند؛ بعد هم که به حرم و در نهایت خانه برگشتم باز هم دنبال من بودند و سوال می‌پرسیدند». حاج عیسی افزود: «‌البته آن‌ها با برادرزاده‌ام حرف زدند و او خاطره‌ای از امام را برایشان نقل کرد که وقتی می‌خواست به جبهه برود نزد امام رفت و از ایشان خواست که برای شهادت او دعا کند. امام هم گفته بودند چرا دعا کنم که شهید شوی؟ دعا می‌کنم که پیروز شوید!»

 او در پایان با گلایه مجدد از تحریف سخنانش تأکید کرد که «این ها خیلی حرفها را به من چسبانده اند و چیزهایی را که من گفته ام، وارونه نقل کرده اند. از این به بعد هم با کسی مصاحبه نمی‌کنم و زیر بار نمی‌روم؛ زیرا حرف مرا نمی‌زنند، بلکه آنچه دلشان می‌خواهد، علیه من می‌گویند».

 اگرچه حاج عیسی با صداقت، از آنچه به نقل از او منتشر شده گلایه می‌کند؛ اما از منتشرکنندگان آن مصاحبه باید پرسید، آیا این یک عمل اخلاقی و حرفه ای است که برای هجمه به یک یا چند نفر، به سراغ فردی برویم که سالهاست از مسائل روز به دور بوده و مشغول زندگی خود است؟

 چگونه است که رسانه های وابسته به جریانات خاص، مواضع موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی و خاطرات شخصیت هایی چون آیت الله هاشمی رفسنجانی و سایر چهره های منتسب به امام را تخطئه کرده، آنها را متهم به تحریف واقعیت می‌کنند؛ اما با خیال کسب اعتبار برای ادعاهای خویش به سراغ پیرمرد شریف و زحمتکشی می‌روند که از خادمان بیت امام بوده و در پی مواجهه با گذشت سال‌ها، بسیاری از اتفاقات گذشته را یا اساسا به خاطر نمی‌آورد یا بصورت مبهم و تار در ذهنش باقی مانده است؟

 آنچه مسلم است اینکه این دست از رفتارهای غیراخلاقی توسط داعیه داران اصول و اسلام و اخلاق، بی سابقه نبوده و قطعا در آینده نیز ادامه می‌یابد؛ اما ای کاش برای برخی جریانات، هدف وسیله را توجیه نمی‌کرد و شأن یک انسان شریف را در خدمت مقاصد سیاسی و محفلی خود قرار نمی‌دادند.

 این از داستان فامیل ما و بست  و بدنش به مصاحبه ساختگی با حاج عیسی ، پیرمردی خدمتکار!

 اما دست بر قضا یک مسئله ای دیگر نیز امروز در اد داشت های پرا کنده من جای دارد.

 و آن نیز مشتاق علیشاه صوفی است.

  آن را هم با هم مرورمی کنیم.

 ......و اما دومین یاد داشت.....

  امروز را به سختی بیدار ماندم،  زیرا دیشب تا صبح مشغول کار بودم و متأسفانه این روزها اینترنت به هم ریخته و مخابرات نیز پاسخگو نیست! به هر حال ما هم گرگ باران دیده ایم  و به این رشته امور عادت داریم!

 بعد از ظهر یکی از اعضای خانواده سوالاتی از من پرسید که مقدمه نوشتن یک مطلب شد. او از من در باره پیشگویی سوال نمود. من در جواب او گفتم که در عرصه علم باید به جای پیشگویی لفظ پیش بینی را به کار برد، زیرا بین پیش بینی و پیشگویی تفاوت وجود دارد.

 او از من سوال کرد،مشتاق علییشاه کیست؟!!!

 من خیلی تعجب کردم و به این فکر فرو رفتم که در کدام سلسله سلطنت می نموده است که من به خاطر نمی آورم؟!در فکر فرو رفتم، شاید از سلسله های محلی بوده است،  اما هنوز جوهر خطوط کتاب جامعه شناسی ایلات و عشایر من،   خشک نشده است!!!

 طرف مقابل من ادامه داد ، در باره شاه نعمت الله ولی........... ناگهان مثل برق در مغزم جرقه زد!

 آری مشتاق علیشاه صوفی! و این شد که تصمیم گرفتم مطلب زیر را هم برای خود و هم برای او و هم برای همه ملت و نیز جمیع خوانندگان فهیم، بدین صورت جمع بندی نمایم. این مطلب برای من بیشتر از آنکه جنبه تاریخی داشته باشد و نیز بخواهد به صنفی توجه کند، جنبه عبرت آموزی اش مورد نظر است. و حال این شما و این هم جریان مشتاق علیشاه.

 مشتاق علیشاه، (وفات: ۱۲۰۶ هـ. ق)

   میرزا محمد تربتی مشهور به مشتاق علیشاه ، از چهره‌های سرشناس عرفان و شعر ادب و هنر به شمار می‌رود. مشتاق سیمِ چهارمی را به سه تار افزود. و سیم چهارم سه تار از یادگارهای اوست. مشتاق در سال ۱۲۰۶هجری قمری به جرم آن‌که قرآن را با نوای سه‌تار می‌خواند، سنگسار شد و بدن او را در کنار مقبره میرزا حسین خان دفن کردند که اینک این مزار در میدان مشتاقیه کرمان، معروف به گنبد مشتاقیه زیارتگاه اهل عرفان است.

 پدرش از اهل تربت حیدرى بوده، و خود در اصفهان متولد شده، و در كودكى اندكى تحصیل نموده، سپس به تحصیل موسیقى پرداخته، و زمانى مشغول ورزش شده، و گاهى نیز شعر مى‏گفته. در آوازه خوانى و موسیقى مشهور زمان خود بوده، و تا آخر عمر نیز گاهى تار مى‏زده ، اما نه در مجالس عمومى. به وسیله‏  فیض على شاه در سلك عرفا وارد شده، و سپس در شیراز معصوم على شاه را ملاقات نموده، و ملقب به مشتاق على شاه شده، و مأموریت كرمان یافته، در آنجا دستگاه ارشاد و تصوف گسترده، و در 27 رمضان سال 1206 به دست مردم كشته شد، و در مشتاقیه مدفون گردید.

 دستور سنگسار او با فتوی امام جمعه شهر کرمان ملاعبداله مجتهد، حدود ۲۲۰سال پیش اتفاق افتاده است.گرچه بعد از این واقعه نام مشتاق به نیکی ماند و اکنون مقبره او در کرمان زیارتگاه اهل دل است و از ملا عبد اله مجتهد و خاندانش نامی جز( ملا عبد اله سگو) به لهجه کرمانی نماند.اما این قتل  پیامدهایی داشت که شنیدنی است:

 در اواخر حکومت کریم خان زند سید معصوم علی شاه عده ای از یاران خود را مامور رسیدگی به امور دراویش نعمت الهی در ایران کرد.در بین این مریدان مشتاق علی شاه    مامور کرمان شد.مشتاق در کرمان ماند و کارش رونق گرفت.جمع کثیری به مشتاق گرویدند،  از جمله عده ای از رو حانیون شهر کرمان که معروف ترین آنها میرزا محمد تقی کرمانی(مظفر علیشاه) بود. میرزا محمد تقی کسی بود که به روایتی وقتی می خواست به مسجد برود ۱۲ نفر قرآن خوان در دو طرف او قرآن قرائت می کردند تا به مسجد برسد.اتفاقاً میرزا محمد تقی چنان در مخالفت با متصوفه تعصب می ورزید که هرگز با آنان نمی نشست و حتی دیگران را هم از نشستن و مجالست با صوفیه منع می نمود.

 روزی یکی از کسبه کرمان که روضه خوانی سالانه داشت ، علمای شهر را هم دعوت نمود.علما در صفه ای خاص نشسته بودند که مشتاق بی خبر وارد مسجد شد و در زاویه ای مقابل ملا محمد تقی نشست.هنگامی که سفره گستردند ، ملا محمد تقی دست دراز نکرد و سایر علما هم دست نزدند.صاحب نذر که مردی بازاری و متدین بود،  از علت سوال کرد و تأکید نمود که جای احتیاط نیست ، زیرا تمام مخارج سفره از کسب حلال به دست آمده است  و ذره ای از آن به ناحق نیست.ملا محمد تقی اشاره به مشتاق کرد و گفت : قرار نبود درویش بر این سفره باشد.مشتاق شنید نگاه معنی داری به ملا محمد تقی کرد و گفت:

 حاجی اگر سفره مولاست  (که بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست) درویش و غیر درویش ندارد.

 سپس برخاست و از مجلس بیرون رفت.می گویند نگاه مشتاق در ملا محمد تقی اثر کرد و همه حاضرین متحیر بماندند، اما از فرط ناراحتی کسی نتوانست دست به غذا ببرد.ملا محمد تقی عبای خود را برداشت و در پی مشتاق روان شد و در اوایل کوچه ماهانی به مشتاق رسید که بر قبری چمباتمه زده بود. هر چه اصرار کرد درویش باز نگشت.اما از آن روز ملا محمد تقی متحول شد. تغییر مشرب داد و دیوانه عشق شد و در راه سلوک و عرفان افتاد و بعدها مظفر علیشاه لقب گرفت و حتی دیوان شعر خود را به نام مرشد خود دیوان مشتاق، نام نهاد.

 هر که شد خاک نشین برگ و بری پیدا کرد           دانه در خاک فرو رفت و سری پیدا کرد.

 بدین طریق ملا محمد تقی که از فحول علمای کرمان بود،  مفتون درویشی به نام مشتاق شد.گرویدن ملا محمد تقی به مشتاق در افکار عمومی شهر کرمان سخت اثر کرد.همین امر مقدمات قتل مشتاق را فراهم ساخت.

  مشتاق روزها را در حجره ای در کنار مسجد جامع می گذراند و به قرآن خوانی مشغول بود. صوتی بس خوش داشت و می گویند، تار را در نهایت امتیاز می زد.مخالفان و به خصوص روحانیون که بازار درویش را گرم دیدند، در فکر نابودی او افتادند. نقطه ضعف مشتاق از  نظر آنها نواختن ساز بود و حاسدان و مغرضین شایع کرده بودند که درویش آیات قرآن را همراه با ساز می خواند.تا بالاخره متعصبین مقدمات صدور فتوی قتل مشتاق را توسط ملا عبداله مجتهد فراهم آوردند.

 برای این منظور ملا عبداله مجتهد مانند شریح قاضی فتوی ارتداد و قتل مشتاق را صادر کرد.

 ملا عبداله منتظر فرصت بود تا ماه رمضان فرا رسید و زمینه جمع شدن مردم فراهم شد. روز بیست و یکم ماه رمضان ۱۲۰۶ ه ق، هنگامی که ملا عبدالله بر منبر بود مشتاق وارد مسجد شد.در گوشه ای به ادای فریضه مشغول شد.  ملا عبداله از بالای منبر حکم به قتل و رجم درویش داد و خود پیش افتاد. درویش را گرفتند و از زاویه جنوبی مسجد کشیدند و از در بیرون کردند.در محلی که امروز شبستان مسجد است و آن موقع تلی بود به نام تل خر فروشان.مشتاق را در گودال نگاه داشتند و سنگباران نمودند.مرید مشتاق به نام درویش جعفر، خود را به روی مشتاق انداخت و او نیز کشته شد.و میرزا محمد تقی وقتی رسیده بود که کار از کار گذشته بود.

 چون به خون غلتان تن مشتاق دید          رفت و از خونش به دامان در کشید

 می گویند در آن زمان که می خواستند مشتاق را سنگباران کنند، مشتاق رو به مردم کرد    و گفته بود: «مردم اگر به من رحم نمی کنید ، به خودتان رحم کنید، به کودکانتان رحم کنید، به سگ و گربه ها و خشت و گل خانه هاتان رحم کنید». و باز گویند گفته بود: «چشمان مرا ببندید که من از چشمان شما می ترسم». و نیز روایت کرده اند، که ملا محمد تقی(مظفر علیشاه) گفته بود:« شهری خون بهای مشتاق است» .هنوز  یک سال  از کشته  شدن مشتاق نگذشته بود که لطفعلی خان زند وارد کرمان شد(۱۲۰۷ه ق) و در کرمان مسقر شد.در ۱۶ ذیقعده ۱۲۰۸(ه ق) سپاه آقا محمد خان قاجار به پشت دروازه های کرمان رسید و شهر کرمان عملاً محاصره شد.این محاصره چند ماه طول کشید و با گذشت زمان فقر و گرسنگی بیشتر به مردم کرمان فشار می آورد و چون گرسنگی به نهایت رسید ، لطفعلی خان دستور داد ۱۰هزار تن از مردم(اطفال- پیران و زنان)را از شهر بیرون کردند.قحطی چنان وسیع بود که مردم تمام دام ها و طیور و حتی سگ ها و گربه ها را هم خوردند(مشتاق به این قضیه اشاره کرده بود).به هر تقدیر بعد از مقاومتی ۴ ماهه بالاخره کرمان سقوط کرد و لطفعلی خان به بم گریخت.اما ۶۰ هزار سرباز خون آشام آقا محمد خان کرمان را با خاک یکسان کرد.هزاران تن قتل عام شدند .جمع کثیری را از چشم نابینا ساختند.۲۰ هزار نفر و گوش آنها را بریدند و سپس به قتل رساندند. در این یک نکته ظریف هست.که اشاره شد «شهری خون بهای مشتاق است». اما کلاً باید گفت که خاندان زند با صوفیه بد تا کردند و بد دیدند چنانکه علیمردان خان زند حاکم اصفهان دستور داده بود تا دراویش را از تکیه فیض در نهایت اهانت بیرون کنند و انگاه نور علیشاه و حسین علیشاه را گرفته دست بسته به خانه داروغه بردند.و در روایتی دیگر که خود لطفعی خان در شیراز خواجه ای درویش را که در شیراز در مسجدی سکونت داشت بیرون کرده بود.و او بر اثر دربه دری لطفعلی خان را نفرین کرد.

 نکته دیگر،  حکایت ملاقات مشتاق و لطفعلی خان شنیدنی است:گفته اند: زمانی که مشتاق در کرمان بود و لطفعلی خان به کرمان آمده بود.مشتاق را ملاقات کرد و چون صباحت منظر و نورستگی مشتاق را دیدگفت:این جوان که پیر درویشان است عمل خلوت را شایسته و سزاوار است.و سرانجام بر زبان راندن چنین سخنی این شدکه  روزی که لطفعلی خان دستگیر شد آقا محمد خان دستور داد لطفعلی خان را به قاطر چی ها سپردند و آنها به بدترین وضع به او تجاوز نمودند.و با او معامله قوم لوط نمودند.

...... و اما داستان ملا عبدالله مجتهد.....

 اما ملا عبد اله حکایتی بس شنیدنی دارد. ملا عبداله مجتهد تکفیر کننده مشتاق و صادر کننده فتوای قتل او به «ملا عبد اله سگو» معروف شد. می گویند زمانی که  مشتاق در شرف مرگ بود، ملا عبداله دید که لب مشتاق تکان می خورد.نزدیک شد و دید مشتاق آهسته یا هو می گوید و ملا عبداله گفت: «سگو هنوز هم یا هو میگویی؟» و عجیب اینکه این لقب از آن به بعد برروی خود او ماند و مردم خود او و اقوامش را به خاندان  (عبد اله سگو ) می خواندند.ودر خاتمه احوال ملا عبد اله نوشته اند که خود از وطن دور و مهجور و متعلقین بیچاره اش اعم از زن و مرد اسیر ترکمانان شده به سر حد توران بردند.

 چو بد کردی مباش ایمن از آفات            که لازم شد طبیعت را مکافات

و.............

 

تاریخ ارسال : یکشنبه 1392/08/5 00:24 | نویسنده : admin

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

تاریخ ارسال : یکشنبه 1392/08/5 10:36
یه پیشنهاد واسه افزایش سریغ بازدید وبلاگت دارم. وبلاگت رو توی سایت تبادل لینک زیر لینک کن . خیلی سریع بازدید وبلاگت بالا میره. یه بار امتحان کن ببین
شما مدت هاست که به صورت خودکار این جملات را در سایت ها می گذارید. برای اولین و آخرین بار می نویسم سایت های ما احتیاج به افزایش بازدید ندارد و لذا شما هم در جای دیگری بساط تجارتتان را پهن کنید

admin

تاریخ ارسال : یکشنبه 1392/08/5 08:59
یه پیشنهاد واسه افزایش سریغ بازدید وبلاگت دارم. وبلاگت رو توی سایت تبادل لینک زیر لینک کن . خیلی سریع بازدید وبلاگت بالا میره. یه بار امتحان کن ببین
شما مدت هاست که به صورت خودکار این جملات را در سایت ها می گذارید. برای اولین و آخرین بار می نویسم سایت های ما احتیاج به افزایش بازدید ندارد و لذا شما هم در جای دیگری بساط تجارتتان را پهن کنید

admin

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.