یاد داشت های پراکنده

به نام خدا

یاد داشت های پراکنده

امروز سر درد شدیدی دچار این سر معیوب من شده بود که هیچ قرصی را یارای مباره با آن نبود. احساس می کردم شاید سینوس هایم دوباره چرکی شده اند اما الان می فهمم عارضه موج انفجار است زیرا با  با خوردن یکی دوتا از قرص های خاص این درد که پیدا کردم ، کمی بهتر شده است. با یکی از دوستان تماس گرفتم او هم دچار سرما خوردگی است البته کمی هم استرس دارد. گفتم سرم درد می کند، گفت همه این دردها از بی پولی است. استرس است! به او گفتم ناسلامتی تو جامعه شناسی ! اما فکرش را که می کنم جدی راست می گوید. راستی ما اینطوری گرفتار هستیم این کارگران و کشاورزان روبرو شده با بی آبی، بی نهاده های کشاورزی و بدون یارانه کشاورزی با آن بچه های قد و نیم قد چه می کنند؟!

همینطور که می نوشتم به یاد دوران قدیم افتادم. معنولاً می گویند باید روز به روز با توجه به پیشرفت علم و تکنولوژی بر آسایش و راحتی مردم افزون گردد، اما چرا مردم ما هماره از خوبی گذشته یاد می کنند؟! چرا؟! چرا نان بلوط و چای گرم می خوردند و تا نیمه های شب دور هم جمع می شدند و می خواندند و می رقصیدند و قصه می گفتند؟! اما امروز بین من و همسایه ام 10 سانتی متر فاصله است اما با هم غریبه ایم؟! پول وجود دارد، نان وجود دارد، لباس وجود دارد، ماشین و ..... همه و همه گویا آمده اند تا ما را پیر و پیر تر و روانی کنند!

به یاد دوران بچگی افتادم. چای را با سیگار ( وزنی برای چای) می خریدند. قند را گونی گونی می خریدند، غذا روغن حیوانی بود و گوشت تازه آهو، کبک و یا قوچ کوهی و اهلی! میوه های کوهی، پیاز و سبزیجات تازه!

از کنار لته( صیفی) می گذشتی از چند کیلومتری بوی خیار دماغت را چه زیبا نوازش می داد! همه چیز به صورت ارگانیک بود. الان اگر وسط یک سایپا خیار بخوابی بعید می دانم بوی آن  بر مشامت بخورد! آن زمان کرکو( هندوانه و یا خربزه نورس) بود و چه مزه ای داشت! قارچ ها در طبیعت می روییدند و یک عدد آن به کیلو و گاه بیش از آن می رسید، اما امروزه قارچ پرورشی همسان تخم کبوتر است و بی مزه!

این روزها بچه ها بیشتر چیپس می خورند تا آب گوشت! پفک را بر کباب برّه ترجیح می دهند! گاه نوجوانان دختر و پسر را در دانشگاه می بینی که در گوشه ای نشسته و بر «لواشک » های گرما دیده لیسه می زنند و از این عمل لذت می برند و بر خوردن غذای مقوی درست شده توسط مادر « خرده » می گیرند و « اهه» می گویند!

آری این است روزگار ما! روزگاری که می گویند از مدرنیته گذشته است، برخی نیز می گویند هنوز در مدرنیته ایم و اساساً برخی اجرای مدرنیته در این کشور را نپذیرفته و می گویند در کشاکش بین سنت و مدرنیته گیر کرده ایم! برخی چون «جلال یوسفی» خودمان هم می گویند: اصولاً مدرنتیه  همه چیز ما را تخریب کرد  و اگر می خواهد موفق بشود و بیش از این « گند» نزند باید با « سنت» آشتی کند و از او پوزش بطلبد!

جریان سیاست ما و آمریکا هم مثل جریان سنت ومدرنیته از دیدگاه جلال یوسفی است. دانش بومی ما هستیم و دانش نوین آمریکا. آورندگان دانش نوین به بن بست رسیده اند و نمی خواهند بپذیرند که شکست خورده اند. تا بحال با قدرت و ثروت و سیطره دانش خویش را به دنیا  قبولانده اند، اما الان این ضعف دامن  خود شان را نیز گرفته است و یا نمی دانند و یا نمی خواهند بپذیرند که شکست خورده اند. امثال یوسفی به آنان می گوید بیایید و از دانش بومی کمک بگیرید. به قول آقای ظریف وزیر امور خارجه ، بازی را در فضای « برد- برد» به پیش ببریم . اما آنها با احتیاط پیش می روند! و یا شاید با احتاطی همراه با حقه!!

اخیراً عده ای پیدا شده و می گویند بر فرض که حرف شما( یعنی همین جلال خودمان) را بپذیریم اما شما و طرفداران دانشتان که قدرت ندارید. اسکوبار می گوید اصولاً  آیا زیر دستان قدرت حرف زدن دارند و بر فرض که حرف بزنند آیا حرفشان پذیرا خواهد بود؟! اینجا دیگر سیاست را داخلش ننموده ام و صرفاً از اقتصاد و جامعه شناسی اقتصاد و توسعه سخن می گویم، فردا روزی نیروهای « خود جوش» از نوع و جنس « الله کرم و شریعتمداری» یقه ام را نچسبند! زیرا در شهر تهران نه سنگی پیدا می شود و نه «چماقی» که بتوان با آن از خود دفاع کرد! از طرفی آقای «بزرگواری » اسم چماق را آورد همه بر او یورش بردند . اما ، من اگر آن را بر دست بگیرم که واویلا! پس همینجا می گویم که من تسلیم هستم!

داشتم می گفتم که به فرض که دانش بومی و سنت را بر مردم بقبولانیم ، قدرت مصلحین و برنامه ریزان روستایی را چکار کنیم؟! این هم حرفی است. من حرفم را زدم. مردم خودشان جواب مصلحین! روستایی را بدهند.

البته باران که نمی آید ، کشاورزی هم تعطیل شده است و توسعه روستایی منهای کشاورزی هم مثل آخوند ریش تراشیده و یا ارتشی ریشی است! پس باید من کا سه و کوزه ام را جمع کنم و دیگر پای اسمم « پژوهشگر مسایل توسعه روستایی و دانش بومی»  ننویسم! همان «جامعه شناس« بنویسم پر نفوذتر است! و «کلاس » دارد. یعنی بقول بچه های جدید« هی کلاس» است!

جامعه را خوب شناخته ام،  اما داروی دردش دست کسان دیگر است!

در دست مجریان کشور است. کشوری که همچون خانه ای است که در قدیم بدان « کُر کهخذا دور کیبنو»   می گفتند. در چنین خانه ای نه معامله درستی انجام می گرفت ، نه داماد درست و حسابی گیرشان می آمد و و نه عروس بدرد بخوری! هرکس بر طبل و ساز خویش می نواخت! کشور ما دارد به  همان خانه تشبیه می شود.

رییس جمهور دارد در نیویورک ، آن سر دنیا حرف می زند،  ناگهان آقایی، شیخی، نظامیی و ( هر شغلی ما که همه ، همه کاره ایم، پسرهایمان کدخدا ودختر هایمان همه کدبانو هستند) سخنی می گوید که برخلاف گفتمان دیپلماتیک جاری است.

خوب است این یاد داشت های پراکنده را جمعش کنم زیاد به ذائقه برخی خوش نمی آید و برای نوادگانمان ناخوشایند. البته دنیا همواره تا ابد برای یک عده خاص نیست!

تاریخ ارسال : یکشنبه 1392/07/21 21:26 | نویسنده : admin

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو