تبلیغات
خفرک« شهر آسمان»

انگیزه گرویدن ابومسلم به عباسیان

درباره وی و انگیزه اش نظرهای گوناگون داده اند آیا براستی وی عباسیان را خلیفه به حق می دانست اگر چنین است چرا با منصور از در مخالفت درآمد و دشمنی او را با خود برانگیخت.در حالی که می دانست منصور را خلیفه پیشین به جانشینی خویش خویش معین کرده.آیا از تخت خیالی در سر داشت و گرویدن به عباسیان را وسیله تحقیق آن کرده بود.آیا انتظار داشت سفاح به پاداش خدمت های وی او را بر همه حتی بر برادرش منصور مقدم بردارد. نویسندگان برحسب دریافت خود از واقعه هایی که رخ داده درباره او نظر های گوناگونی داده اند. آنچه را می توان به حقیقت نزدیک دانست این است که او از یک سو جوانی بوده است دلیر و جویای نام و از سوی دیگر مانند هزاران ایرانی ناخوشنود از حکومت امویان، او هنگامی که ستم عالمان مروانی و تحقیر آنان دانست به هموطنان خود می دید بر می آشفت و می خواست دست آنان را کوتاه سازد. او هم مانند دیگر بیعت کنندگان به امید اجرای عدالت و زنده ساختن حکونت اسلامی با «الرضا آل محمد»  تبعیت کرد ولی  در عمل خلاف آن را دید.عباسیان همچون امویان حکومت میخواستند نه دین. از آن گذشته حکومت را خاص خود و کسان خود می دانستند. ابومسلم با منصور که پس از سفاح به خلافت رسید میانه خوبی نداشت. می توان گفت ولی می خواست سفاح دست او را در کارهای باز گذارد و چنین انتظاری بیهوده بود. چه سفاح بدو به دیده بنده  می نگریست، پس چگونه می توانست او را بر برادر خود مقدم بدارد .

حوادثی که در راه رفتن برای ابومسلم اتفاق افتاد

مطابق روایاتی وقتی به  خراسان می رفت در شهر نیشاپور به کاروانسرای رفت چون کار مهمی برای او پیش آمد از کاروان سرا بیرون رفت چون برگشت دید که دم الاغ او را بریده و ابومسلم پرسید نام این محل چیست و آنها گفتند: بو یاباد و او گفت: اگر من اینجا را گنداباد نکنم ابومسلم نیستم و بعدها که به فرمانروای خراسان رسید حرف خود را عمل کرد، و روایتی دیگری هم هست که  در این سفر ابومسلم بر در خانه یکی از دهقانان خراسان که فازوسبان نام داشت رفته و از او مقدار هزار دینار و یک شمشیر تقاضا نموده فازوسبان این حرف ابومسلم را با زن خود در میان گذاشت و چون زنش فهمیده و زیرک بود به او گفت تا این شخص پشتش به جایی بند نباشد، همچنین تقاضای را نمی کند. پس آن دهقان حاجت ابومسلم را براورده کرد و ابومسلم هم وقتی که به فرمانروایی خراسان رسید در حق آن مرد نیکو روا داشت .

حادثه دیگری که برای ابومسلم در راه خراسان رخ داد این بوده که سنباد در یکی از قریه های نیشابور به نام آهن ساکن بود و در آنجا ثروت و مکنتی داشت. ا. را  از یاران و پروردگان ابومسلم خوانده اند در بارره اشنایی ابومسلم با سنباد چنین آمده که وقتی ابراهیم امام او را مامور دعوت به خراسان نمود به روستایی که سنباد در آنجا ساکن بود رسید ابومسلم افسار الاغ خود را به در خانه سنباد بسته بود و کار مهمی برای او پیش امد و در این موقع الاغ او به خاطر تقلا کردن باعث شد که در خانه سنباد کنده بشود  و و قتی مردم این عمل را دیدند داد و فریاد کردند که باید در خانه را  درست کنی و در این حین سنباد باخبر شد و به سوی آنها آمد. وقتی به قیافه ابومسلم نگاه کرد فهمید که او  دارای شان و کمال می باشد و ابومسلم را به خانه خود برد و چند روز مهمان او بود و از حال ابومسلم سوال می کرد و ابومسلم از پاسخ دادن طفره می رفت. سنباد به او گفت: رازت را به من بگو که من رازدار تو خواهم بود و بالاخره ابومسلم مقداری از حال و اوضاع خود را برای او بازگو کرد و سنباد وقتی که حرفای ابومسلم را شنید به او گفت عقل می گفت که تو این عالم را به هم زنی و عرب را از بیخ برندازی و کم بوده که فراست من خطا شده باشد ابومسلم از سخن او شاد شد و از پیش او رفت .

علت انتخاب خراسان برای  نشر دعوت از طرف عباسیان

ابومسلم در موقعی که به خراسان رفت در آن جا نخست دست سلیمان بن کثیر و یارانش را که در امر دعوت رقیب و مدعی او بودند، کوتاه ساخت و سپس به نشر دعوت خود پرداخت. دعوت ابومسلم پیشرفت زیادی پیدا کرد چرا که مردم از ظلم و ستم عاملان مروانی به ستوه آمده بودند .

علت انتخاب خراسان

یکی اینکه مردم خراسان از دست ظلم و ستم عاملان مروانیان به ستوه آمده بودند همین امر باعث دل زدگی و مخالفت با حکومت مروانیان گردیده بود. و علت دیگر هم این است که در موقع فتح خراسان دو طایفه از اعراب یکی یمانیان و دیگری بنی تمیمی ها به آنجا رفته بودند و ساکن گردیده بودند و اینها از همان اوایل باهم درگیری داشتند و این هم باعثشد که ابومسلم بتواند به راحتی دعوت خود را نشر وگسترش بدهند. 

دعوت شیعه در خراسان انتشار یافته بود و هرقد که قدرت اموی بواسطه ضعف و بهم ریختگی اعراب پشتیبان خلافت رو به ضعف می رفت نفوذ شیعه زیادتر می شد . این دعوت که در زمان محمدبن حنیفه و شاید به دست او آغاز شده بود موضوعش آل علی (ع) و خلافت آنها بود . اما در آخر بنی عباس با مهارت عجیبی آن را به نفع خود برگرداندند .

طبق روایتی می گویند ابوهاشم پسر محمدبن حنفیه که بعد از پدر امام بود در سفری که به شام رفته بود به حمیمه نزد محمدبن علی پدر ابراهیم امام رفت و در آنجا امامت خود را به این محمد منتقل کرد و مرد. محمد که اولین امام عباسیان است اول کسی بود که دعات به اطراف فرستاد و دستور داده بود که دعوت به « الرضا من آل محمد» کنند و اسم کسی را نبرند، پس از محمد ابراهیم پسرش به وصیت او  به امامت نشست و ابومسلم دعوت او را آشکار کرد در موقعی که ابومسلم مرو را گرفت فتح دیگری خودبه خود نصیب ابومسلم شد. چنان که عبدالله بن معاویه که به داعیه خلافت مدتی چنوب ایران را به دست گرفته بود اخیراً از جلوی لشکری که مروان به سر وقت  او فرستاده بود اصفهان را گذاشته به خراسان آمد و به ابومسلم پناهنده شد ابومسلم او را به زندان افکند و کشت. پس از فتح مرو ابومسلم سرداران خود را به فتح اطراف خراسان فرستاد و فتوح به سرعت پیش می رفت. دسته ای از نیروی مروانی ها از اصفهان به گرگان وارد شده ابومسلم قحطبته بن شبیب را به مقابله آنها مامور کرد . قحطبه آن لشکر را  در گرگان شکست داد و ازآنجا به طرف ری پیش رفت .ابومسلم خود از مرو به جانب نیشابور کشید.نصر سیار جای ماندن در خراسان ندید خاصه انکه پسرش تمیم هم در طوس در جنگ شکست خورده بود و کشته شده بود. پس نصر از نیشابور گریخت و از آنجا نیز به حال بیماری قصد همدان کرد و در راه ساوه مرد [ ربیع الاول 131] .

جنبش سیاه جامگان

ابومسلم در سال 129 هجری به یاران خود فرمود که لباس سیاه بپوشند و نامه نوشت به شهرهای خراسان که جامع سیاه پوشی که ماه سیاه پوشیده ایم و نزدیک زایل شدن ملک بنی امیه می باشد و مردمان نسا و باورد و مرو الرود و طالقان همه جامه سیاه به تن کردند به فرمان ابومسلم.

مدائنی گوید که جامه سیاه به خاطر آن پوشیدند که در عزای زیدبن علی و فرزندش یحیی که به دست مروانیان کشته شده بودند . خبر درست تر آن است که چون بنی امیه لباس سبز می پوشیدند و رایت  سبز داشتند و ابومسلم خواست که این رسم بگرداند. پس به غلام خود دستور داد که از هر رنگی لباس بپوشد و لباس سیاه را بر روی آنها بپوشاند و امامه بر سر بست. ابومسلم می گفت هیچ رنگی به هیبت تر از سیاه نیست.

بعضی روایاتی دیگری مبنی بر انتخاب رنگ سیاه از طرف ابومسلم این است که ابومسلم گفت هیچ مرده را با کفن سیاه به گور ننهند و هیچ عروس با پوشش سیاه به خانه شوهر نرود. علل دیگری    نیز در این خصوص نوشته اند. به عنوان مثال،  در روایت هایی که از ظهور آخرین امام عج الله خبر می دهد حدیثی می بینیم به دین مزموم: هرگاه پرچم های سیاه از جانب خراسان پیدا شد ، مژده باد شما راه به ظهور مهدی ما.این حدیث مطمئنن بر ساخته ی پیروان عباسیان و ابومسلم است .

 واقعه زاب و سقوط سلسله بنی امیه و  مروانیان

ابومسلم پس از فتح مرو، در اندیشه حمله به عراق بود. این اندیشه در سال ۱۳۲ هجری قمری . برابر با سال ۷۴۹ میلادی عملی شد و سپاه ابومسلم توانست سپاه یکصدهزار نفری مروان را در منطقه‌ای به نام زاب در نزدیکی موصل شکست دهد. رهبری این جنگ را قحطبه‌بن شبیب و بعد از کشته شدن او، فرزندش حسن بر عهده داشت. ابومسلم شخصاً در این نبرد حاضر نبود. به این ترتیب با شکست آخرین خلیفه اموی، حکومت بنی امیه منقرض شد و حکومت بنی عباس با بر تخت نشستن ابوالعباس عبدالله سفاح آغاز گشت. مروان پس از شکست در این نبرد به دمشق و سپس مصر گریخت و در سال ۷۵۰ میلادی  در آنجا کشته شد  .زرین کوب در این رابطه نوشته است: 

مروان بن محمد ملقب به حمار آخرین خلیفه مروانی نیروهای خود را جمع آوری کرد برای مقابله در برابر نیروهای سیاه جامگان. زاب واقع در سرزمین موصل. سیاه جامگان با مروانیان به جنگ پرداختند و جنگی هولناک پدید آمد.مروان گریخت و بسیاری از سپاهیانش کشته شدند. نوشته اند که در این جنگ صدهزار شمشیر زن در رکاب مروان بود. با این همه ،در دفاع از جان و ملک خلیفه کوششی نکردند و معلوم است که با داشتن چنین سپاهی از دست مروان برنمی آمد و در هنگام فرار موصلیلن پل را بریدند تا مروان نتواند از آب بگذرد ولی بالاخره از آب گذشت و به دمشق و مصر علیا در محلی به نام بوصیر به دست نیروهای خراسان که همه جا او را دنبال می کردند کشته شد. با کشته شدن آخرین خلیفه مروانی خلافت بنی امیه و شاخه مروانیان در سال 132 هجری قمری سقوط کرد. نه همان شاهد سقوط بنی امیه بود که نیز در پایان یک قرن، پیروزی ایرانیان بر عرب نمایان کرد .در این جنگ و دیگر جنگ هایی که پیش از آن در عراق و شام روی داده بود ، ابومسلم خود شرکت نکرد. چون لازم می دید در این حوادث خراسان را از دست ندهد.هنگامی که خلافت عباسی در شهر کوفه بر روی خرابه های دولت اموی بناه می شد ابومسلم سردار سیاه جامگان در خراسان بود.علاقه به سرزمین آبا و اجدادیش و شاید هم آیین نیاکان، وی را در خراسان نگه داشته بود. او در خراسان قدرت و عظمت بسیار زیادی داشت.در مرو و سمرقند نمازخانه ها و باروها ساخت و در بلاد مجاور ترکستان و چین نیز پیشرفت هایی کرد . چه کسی می داند در این زمان ابومسلم چه در سر داشت چه اندیشه ای در سر می پرورانید و زمینه ای چه کارهایی را فراهم می آورد.این قدر هست که هم در شیعی بودنش جای شک است و هم در سنی بودنش. از داستان بهافرید پیداست که در حفظ آیین مجوس نیز ، لااقل به قدر آیین مسلمانی می کوشیده است.

ذهبی در حوادث سال 132 هجری قمری نوشته است: در این سال حکومت از بنی امیه به بنی عباس رسید و با این تغییر ، سیل خون ها روان شد. مردمی که جز خدا شمار آنها را نمی داند کشته شدند و سپاهیان خراسان که به سیاه جامگان مشهور بودند هر کار زشتی توانستند .

 بر روی کار آمدن عباسیان

 عبدالله بن محمد بن علی بن عبدلله بن عباس ملقب به ابولعباس نخستین خلیفه عباسی ، نواده عباس بن عبدلمطلب عموی پیغمبر(ص) و ملقب به سفا ، سفا مبالغه در سف است و برای آن چند معنی نوشته اند: بسیار بخشنده ، توانا در سخن،فصیح و بسیار خون ریز. به نظر می رسد امویان ، پس از کشتاری که سفار از آنان کرد او را بسیار خون ریز گفتند.سیوطی می نویسد: سفا خون ریز بود و کارگذاران او در شرق و غرب از وی پیروی کردند. سفا به سال 108 هجری قمری در حمیمه از توابع شام به دنیا آمد و هنگامی که به خلافت رسید بیست و چهار ساله بود.

ابولعباس در سفر سال 132 با خاندان خود به کوفه در آمد. ابوسلمه آنان را در خانه ولید بن سعد از موالی بنی هاشم جای داد . نوشته اند چهل روز آمدنشان را به کوفه پوشیده داشت. در این مدت نامه  ای به عبدلله بن حسن و نامه ای به امام صادق (ع) نوشت و از هر یک از این دو خواست زعامت لشکریان را عهده دار شود. امام صادق (ع) نپذیرفت و نامه ی ابومسلمه را آتش زد و عبدلله در پاسخ او گفت من پیری سالخورده ام، پسرم برای این کار شایسته تر است.وقتی که سپاهیان خراسان به کوفه آمدند و از محل ابولعباس آگاه شدند با او بیعت کردند روز جمعه دوازدهم ربیع الاول سال 132 هجری او را به دارالعماره بردند. بعضی مورخان بیعت آنان را با وی سیزدهم ربیع آلاخر و بعضی جمادی الاول نوشتند.ابن اثیر می نویسد موقعی که مردم با سفا بیعت کردند بر منبر رفت  و بالاترین پله آن نشست و عموی او دادود بن علی بر پله ای فرود تر از او ، سفا خطبه ای خواند. که آغاز آن ستایش خداوند و خویشاوندی عباسیان با پیغمبر، نکوهش اومویان و ستودن مردم کوفه بود و گفت من صد درهم به عطای شما می افزایم و چون رنجور وتب زده بود بر منبر نشست.داوود برخواست و گفت اکنون تاریکی از جهان رخت بربست و پرده برداشته شد . آفتاب از برآمد نگاهش تابید و گفت مردم به خدا سوگند ما برای بدست آوردن خلافت برنخاستیم تا مال و ثروت فراوان بدست آوریم یا نهر آب بگشاییم تا کاخ بسازیم.ما به خاطر اینکه شما در رنج بودید و ما ناراحت بودیم آزرده و ناراحت بودیم. رفتار زشت فرزندان امیه بر شما برای ما خیلی گران بود ما می خواهیم طبق کتاب خدا و سنت پیامبر با شما رفتار کنیم و گفت مردم کوفه به خدا همواره مظلوم بودیم و حق را به ستم از ما گرفتند تا این که خداوند بوسیله شیعیان ما از مردم خراسان دولت ما آشکار شد.  

 طبق نوشته ها ابوسلمه حفص آمدن سفا و خانواده او را به کوفه از دید مردم پنهان داشته بود و بر این بود که خلافت را به خاندان علی (ع) برساند و به خاطر همین موضوع سفا بعد از اینکه به خلافت رسد،به خاطر این کارش از آن دل گیر بود و در پی کشتن او بود. بعد از این که از مردم بیعت گرفت نامه ای به ابومسلم نوشت و او را از این امر آگاه ساخت که نسبت به ابوسلمه بدبین است و ابومسلم پاسخ داد اگر چنین است او را بکش. اما عموی سفا او را از این کار منع کرد و کشتن ابوسلمه بدست ابومسلم در نزد خراسانیان دست آویزی برای آنها خواهد شد. پس ابومسلم مردی را به نام مراربن انس را برای این کار تعیین کرد. اما سفا به ظاهر اعلام نمود از ابوسلمه راضی می باشد و برای او خلعتی فرستاد.پس شبی او را نزد خود فراخواند و تا پایان شب وی را نگاه داشت چون او از نزدش بیرون رفت اورا کشتند و گفتند که خوارج او را کشته است.

 ابوسلمه را وزیر آل محمد و ابومسلم را امین آل محمد می خواندند.  نوشته طبری در این رابطه نین است که:  نبوغ ابومسلم در جذب بومیان و حتی حاکمان به دعوت « الرضا من آل محمد علیه السّلام » تأثیر زیادی درپیشرفت نهضت داشت. در بسیاری از موارد او در برابر مخالفان سعه صدر فوق العاده ای ازخود نشان می داد .

حوادثی که در دوره خلافت سفا به وقوع پیوست

در سال 134 گروهی از خوارج به سر کردگی شیبان بن عبدالعزیز یشکری در جزیره ی کاوان برخاستند.سفا ، خازم بن خزیمه را به جنگ آنان فرستاد. در جنگ سختی که میانن دو طرف در گرفت شیبان به عمان رفت.شیبان از خوارج صفریه بود و در عمان جلندی که یکی دیگر از خوارج  و از فرقه اباضیه بود با او به جنگ برخاست. در این جنگ شیبان کشته شد از آن سو خازم خود را به عمان رسانید و در آنجا با جلندی جنگی سخت کرد و جلندی در آن جنگ کشته شد و لشکر او پراکنده گردید. دیگر از حرکت هایی که در آغاز خلافت سفا پدید آمد ، قیام مردم جزیره است که لباس سفید پوشیدند و ابوالعباس را خلع کردند. آنان طرفدار امویان بودند و چون کشتار بنی امیه را دیدند ترسیدند و در رها و حران و دیگر بلاد جزیره به شورش یرخاستند و سرکوب شدند. طبری در شرح حادثه های سال 136 می نویسد: ابومسلم  که در خراسان به سر می برد نامه ای به ابوالعباس نوشت و رخصت خواست تا نزد او بیاید .ابوالعباس اجازه داد و  ابومسلم با جماعتی فراوان از خراسانیان و جز آنان بیامد و از ابوالعباس رخصت رفتن به حج خواست. اب.العباس گفت اگر ابوجعفر امسال به حج نمی رفت امارت حاج را به تو میسپردم. میان ابومسلم و ابوجعفر نقاری بود زیرا  هنگامی که ابوالعباس ابوجعفر را به نیشابور نزد ابومسلم فرستاد ، ابومسلم چنان که باید به او اعتنا نکرد. پس از این سفر ابوجعفر به ابوالعباس گفت سخن مرا بپذیر و ابومسلم را بکش که به خدا سوگند در سر او مکر است، سفا گفت: می دانی ابومسلم برای دولت ما چه رنجی کشیده. منصور گفت پیشرفت او در سایه قدرت ما بود. به خدا اگر گربه ای را به جای او می فرستادی ، به همان مقام می رسید.پس سفا به او گفت او را چگونه بکشم.گفت: وقتی پیش تو آمد او را سرگرم کن تا من برسم و از پشت سر به او حمله کنم و ضربتی به او بزنم تا کارش تمام بشود. سفا گفت با یاران او چه کنم: منصور گفت: وقتی او کشته شود یارانش هم پراکنده می شوند پس سفا گفت : تورا به خدا از این حرف بگذر  منصور گفتک به خدا چون می ترسم اگر تو او را نکشی او تو را بکشد سفا گفت اگر چنین است خودت بهتر می دانی اما ابوالعباس پشیمان شد و به ابوجعفر پیغام داد که آن کار را انجام ندهد. حکومت سفا بیشتر از چهار سال طول نکشید. سفا مرکز حکومت خود را از کوفه به شهر انبار برد.شهر انبار را  که  ایرانیان در زمان ساسانیان ساخته بودند که مرکز ادوات و جمع آوری آذوقه برای لشکریان بود ساخته بودند .سفا به روایتی در سال 136 به مرض آبله در گذشت.  

خلافت منصور وکشته شدن ابومسلم به دست او

ابو مسلم که با روانه کردن سپاهی  به عراق در سال ۱۳۲ هجری قمری  ، و توانست ، مروان، آخرین خلیفه اموی را شکست دهد. با بر تخت نشستن ابوالعباس عبدالله سفاح به عنوان اولین خلیفه عباسی، امارت خراسان به ابومسلم سپرده شد. اما قدرت و نفوذ وی برای خلیفه و اطرافیان او نگران کننده بود. سرانجام، ابومسلم در سال ۱۳۷ هجری قمری، به نحو توطئه آمیزی به دستور منصور، دومین خلیفه عباسی به قتل رسید.

جریان کشته شدن ابو مسلم را بدین گونه آورده اند:

ابوجعفر که به سفر مکه رفته بود به کوفه آمد  و نماز جمعه را با مردم کوفه به جا آورد و از کوفه به شهر انبار رفت در غیبت او عیسی بن موسی برادر وی از مردم بیعت گرفته بود و از جهت بیعت مشکلی نداشت ابومسلم مردی زیرک و کاردان ، جا طلب و در عین حال سخت دل بود درباره بی رحمی او نوشته اند .ششصد هزار تن را به دستور وی گردن زدند که البته این رقم چون دیگر رقم ها در حوادث مبالغه آمیز می باشد.ابومسلم در پیروان خود نفوذ بسیاری داشت و از هیچ حادثه ای نمی هراسید . چون دولت عباسیان را خود پایه گذاری کرده بود، خود را مطلق العنان می دانست و به اطرافیان خلیفه به دیده بی اعتنای می نگریست و او از خلیفه انتظار داشت دست او را در کار ها باز گذارد. نوشته اند منصور در باره وی باسلم بن قتیبه مشورت کرد و او در پاسخ گفت :«لوکان فیهما آلهه الا الله لفسدتا»  و از دیگری پرسید و او گفت : دو شمشیر را در یک غلاف نتوان جای داد . از این پاسخ ها می توان پی برد که ابومسلم در کار حکومت خود را شریک می دانسته  و همچون حاکمان رفتار می کرده است. ابومسلم چنانکه به منصور وعده داده بود به سروقت عبدالله رفت و میان او و عبدالله که عموی منصور بود که دعوی خلافت داشت درگیری هایی بوجود آمد و بالاخره ابومسلم توانست عبدالله را شکست بدهد عبدالله به بصره پیش برادر خود رفت و در آنجا پناهنده شد. منصور کسی را برای بررسی غنایم و مال ها فرستاد .ابومسلم از این جریان ناراحت شد و گفت که من در خون و جان مسلمانان شریک ام ولی در مال و غنایم آن شریک نیستم و منصور را ناسزا گفت و این امر باعث کینه ی منصور نسبت به ابومسلم شد. منصور ترسید که اگر ابومسلم به خراسان برود از چنگ او فرار می کند  به همین دلیل پیشنهاد حکومت مصر وشام را به او داد ولی ابومسلم از این امر سر باز زد و حرف منصور را قبول نکرد. منصور نامه ای به ابوحمید مروزی برای ابومسلم فرستاد و به او سفارش کر که  نخست با وی به نرمی سخن بگوید و اگر نپذیرفت به او بگوید خلیفه به هر حال از تو دست بردار نیست و اگر بخواهد تو را خواهد کشت.چه بهتر است که بپذیری از طرفی منصور به ابوداوود نائب ابومسلم در خراسان  نامه ای نوشته بود و قول امارت خراسان را به او داده بود و ابومسلم که از این نامه آگاه شده بود با وجود اصرار دوستانش که به او می گفتند، که نباید به پیش منصور برود ولی ابومسلم چون می ترسید که اگر به خراسان برود بین او  و نائبش جنگ در گیرد . پس بنابراین به نزد ابوجعفر رفت.

ابومسلم با دام و فریبی که منصور پیش راه او گذاشت او را به نیرنگ هلاک کرد . ابومسلم با تنی چند از یارانش به پیش منصور رسید وقتی که به خدمت منصور رسید منصور به او گفت برگرد و امشب را استراحت کن و فردا بیا.ابومسلم فردای آن روز به خدمت منصور رسید و منصور که به سربازانش دستور داده بود که در پشت پرده پنهان شوند و طبق نقشه قبلی که با سربازانش ریخته بودند دست هایش را به هم زد و سربازان منصور بر سر ابومسلم ریختند و  او را با شمشیر کشتند.بعد از کشته شدن ابومسلم به خون خواهی او قیام هایی صورت  گرفت از جمله قیام سنباد ، اسحاق ترک و غیره.